یک اشاره ی کوچک
فقط یک لحظه
...:: میخواهم تا آخر عمرم نیوشای راز تو باشم ::...

...مریمانه...
یک اشاره ی کوچک
فقط یک لحظه
...:: میخواهم تا آخر عمرم نیوشای راز تو باشم ::...

این منم که مو به مو در آئینه پیر میشوم...
اشکی روی گونه ام می غلتد....
پروای نهان شدن ندارد ....

ــ اما چرا آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است ؟
ــ وقتی که بره ای
آرام و سز به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک میشود...
زنگوله اش چه آهنگی دارد ... ؟؟؟

شادم....
زیرا
یک سطر در میان
آزادم !!!؟؟؟
و میتوانم
هرطور و هرکجا که دلم خواست
جولان دهم...!!!
ــــ در بین این دو سطر ـــــ
(قیصر امین پور)
آن آفتاب صمیمی / آن معود مهربان / که قرار است روزی بیاید
و نقش رنج را از آرنج ما پاک کند... / پس کی میاید ؟؟؟
بیا که من اینجا از نوازش چون آزار ترسانم... زِ سیلی زن...زِ سیلی خور...از این تصویر بر دیوار
ترسانم !!!
